مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
207
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بهر چه گريانيد ؟ مادر فخرتاج گفت : اى ملك ، چون تو حاضر شدى ، از دختر خود ياد كردم . كه اگر او زنده ميبود ، از آمدن تو فرحناك مىشد . ملك غريب نيز گريان شد و بر تخت خود بازگشت و شاپور را بخواست . او را با قيدهاى گران بياوردند . غريب گفت : دختر خود چكار كردى ؟ شاپور گفت : او را بفلان و فلان دادم كه در رود جيحون بيفكنند . ملك آن دو مرد را بخواست و بايشان گفت : آيا آنچه شاپور ميگويد ، راستست يا نه ؟ گفتند : آرى اى ملك ، راست ميگويد . و ليكن ما او را در رود جيحون نيفكنديم و برو رحمت آورده ، در كنار جيحونش بگذاشتيم و به او گفتيم نجات خويشتن بطلب و بسوى شهر بازمگرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون آن دو مرد ، قصهء فخرتاج با ملك غريب بازگفتند ، ملك غريب ، ستارهشناسان حاضر آورد و بايشان گفت : تخت رمل بزنيد و حالت فخرتاج ببينيد كه او زنده است يا هلاك گشته ؟ ايشان تخت رمل بزدند و گفتند : اى ملك ، ملكه زنده است و فرزند نرينهاى زاده و اكنون هردو در نزد طايفهاى از جنيانند . و لكن بيست سال از تو دور خواهد ماند . ملك غريب ، زمان دورى حساب كرده ، ديد كه هشت سال است از ملكه فخرتاج دور گشته ، آنگاه رسولان بقلعهائى كه در فرمان شاپور بودند ، بفرستاد . همگى از راه فرمانبردارى بيامدند . تا اينكه روزى از روزها در قصر نشسته بود كه گردى بزرگ پديد شد . كليجان و قورجان را از بهر آگاهى بفرستاد . ايشان بپريدند و سوارى از سواران لشگر را ربوده ، بنزد ملك غريب بياوردند و گفتند : اى ملك ، اين از لشگريان است . خبر ايشان ازين بازپرس . غريب گفت : اين لشگر از كيست ؟ گفت : اى ملك ، اين ورد شاه ، پادشاه شيراز است كه بمقاتلهء تو همىآيد . و سبب آمدن او